تبليغاتX
سفیر سلامت
با این امید که همه ما سفیرانی باشیم که ....
http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=322

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=323

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=320

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=396

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=395

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=394

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=390

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=69

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=67

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=72

http://www2c.cdc.gov/ecards/message/message.asp?cardid=70

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:24  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

امروز رفتم به یه مدرسه دخترونه راهنمایی که با وجود اینکه خودم دوست نداشتم ، اما مجبور شدم توی این بحران انفولانزا و پدیکولوز مدارس  توی نمازخانه دربسته واسه ۱۴۰ نفر دانش اموز آموزش بدم . بعد از مدتها اموزش آنفولانزا و پدیکولوز ، دانش آموزان ازم یه سوالاتیو پرسیدن که دیگرتن نمی پرسیدن:

آیا آنفولانزای فصلی می تونه به آنفولانزای نوع آ تبدیل بشه؟

آیا سرماخوردگی می تونه به آنفولانزای نوع آ تبدیل بشه؟

آیا کسی که آنفولانزای نوع آ گرفته ، احتمال اینکه دوباره آنفولانزا بگیره نسبت به بقیه آدم ها بیشتره؟

آیا کسی که پدیکولوز گرفته ، احتمال اینکه دوباره پدیکولوز بگیره نسبت به بقیه آدم ها بیشتره؟یا یه بار بگیره دیگه تا آخر عمر نمی گیره

آیا با توجه به اینکه گفته شده ُ محیط های گرم برای زندگی و رشد شپش مناسبه اتو کردن و سشوار کردن موها به شژش گذاشتن کمک می کنه؟

از این سوالات نتیجه گرفتم که باید بعضی نکات رو با دقت بیشتری در آموزش ها لحاظ کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:22  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

بهم گفتند درمانگاه پارک بعثت برای تو کمه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:28  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

چقدر کار واسه انجام دادن داشتم.

می خواستم هر جور شده تمامش کنم.

حاضر نبودم حتی یک دقیقه بیشتر بمونم.

بدترین خبر واسم این بود که بهم بگن تا آمدن ابلاغ جدید باید بازم بیام.یا منو توی رو دروایسی بذارن.یا بخوان با قرارداد این فاصله را پر کنن.

خسته ام .احتیاج به یه تنفس دارم.یه آزادی فکر.یه مسافرت.یه زمانی که تعطیل باشم و دلشوره کارهای عقب مونده رو نداشته باشم.مسوولیتی نداشته باشم.

می خواستم همه چیو تموم کنم ُ همه چیو جمع و جور کنم  و تا جائی که شد کردم

حتی وقت نداشتم به این فکر کنم که دارم میرم .که ممکنه دلم تنگ بشم .که بغض کنم ........

اما خودمونیم ۲ بار بغض کردم و خوردمش.

با همکارا خداحافظی جدی نکردم...... گفتم میام .گفتم سر می زنم..........

این روز آخری یکی از خاطرات دردناکم رقم خورد .یه مریض ۲۹ ساله بهم مراجعه کرد .اچ آی ویُ هپاتیت سی مثبت که اومده بود که داروی سل بگیره ...... پدرش می گفت در عرض ۶ ماه ۳۰ کیلو کم کرده ...... نامزدشو می خواست طلاق بده و نمی خواست که علتشو بهش بگه ..... بیکار شده بود.ظاهرش به هم خورده بود .اعتیاد تزریقیشو ترک کرده بود.کارشو از دست داده بود .از پدرش جدا و با بقیه خانوادش زندگی می کرد ............

اونوقت می دونین موقعی که می خواستم بهش واکسن بزنم بهم چی گفت ؟ بهم گفت:

خانم مشکل من سل دیگه ؟ مگه نه ؟ مشکل دیگه ای که ندارم؟

نمی دونین چقدر حالم گرفته شد... فقط تونستم بهش بگم ُ تو همه جور آزمایشی دادی ُ از نخاع . سرطان و.... نگران نباش داروهاتو که بخوری کم کم اشتهات باز میشه .وزنت هم بر می گرده

اما راستش مطمئن نبودم چی دارم میگم .. غافل گیر شده بدم .چون کاملا می دونست اچ آی وی و هپاتیت داره ........

دلم گرفت ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:54  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 


بعد چند ماه امروز که از سر کار رسيدم خونه،با خيال راحت روي تخت دراز کشيدم و وقتي چشمامو باز کردم ديدم هوا تاريک شده ، چيزي که تو زندگي من کمتر اتفاق ميوفته.........
بگذريم که هر وقت اين اتفاق ميوفته دلشوره عجيبي سراغم مياد

فردا روز آخر طرحمه ، چقدر واسه اين روز ، دقايقو شمردم ..........
2 سال شد.در اين 2 سال خيلي چيزاي خوب و بد ياد گرفتم
متاسفانه آدم ها خاطرات بد را بيشتر از خاطرات خوب به ياد مي آورند

ياد گرفتم آدم هاي ضعيف ديگران را تهديد مي کنند
آدم هاي متوسط کمتر از ادم هاي ضعيف و قوي مي توانند ترقي کنند
زبان سرخ مانع پيشرفت دل دلسوزه
اعداد و ارقام اينقدر ما رو محصور کرده که کيفيت، آسايش، اخلاق را فداي کميت ها مي کنيم
يک نفر که با وجدانش کار نکند بقيه را به زحمت مي اندازد
محبت به آدم ها به مرور تبديل به وظيفه مي شود
يک نه محکم ، هزار بار بهتر از صد بله با نارضايتي است
يک سيستم ناقص از يک عضو ناقص نشات مي گيرد
ساعت ها وقت و هزينه صرف کردن براي بر طرف کردن علت نقص از پايه ، بهتر از تمام کردن امروز به اميد برخورد نکردن مشکل در فرداست .... اما ممکن است مواخذه بیاورد و ممکن است تشویق به همراه داشته باشد
امروز گاهي دير است و فردا خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی ژیش بینی ناپذیر است

به نظرتون کي ميشه عامل پيشرفت کارها ، بهانه فشار وزارت روي معاونت ، معاونت روي ستاد و ستاد روي مراکز نباشه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:41  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

در حالیکه خانمها در سالن اصلی منتظر  نوبتشون بودن شروع به صحبت کردم

نوجوان ها از اینکه مادرانشون بیشتر از اونا می دونستن ُ متعجب شدن!

و پسری ۱۶ ساله که از دور صدایم را می شنید ُ خصوصی بهم گفت که چرا از این حرفها واسه خانوما می زنین؟ مگه خانوما هم اکس مصرف می کنن؟!

اکستازی نوعی ماده مخدره که به صورت خوردن و گاهی به صورت استنشاقی و تزریق استفاده میشه

اکتسازی به شکل ها و رنگهای گوناگون با انواع قرص،کپسول و پودر وجود داره

 

تاثیرات اکس:

1.    احساس نوعی رضایت

2.    گیجی و توهم

3.    احساس شناور بودن

4.    نگرانی و اضطراب

5.    رفتارهای نامعقول، تمایل به ارتباط با دیگران،احساس تعلق ،در آغوش گرفتن ، بوسیدن، فعالیت و رقص

این احساسات یک ساعت پس از مصرف به اوج رسیده ، 3 تا 6 ساعت دوام دارد و به شدت  وابستگی حتی یک بار بعد از مصرف ایجاد می کند.

 

·       به علت از بین رفتن سلول های عصبی (سروتونین مغزی) ،یادگیری ، حافظه و خواب دچار اختلال می شود. لرزش،عصبی شدن،عدم تمایل به استراحت ،

و کابوس های شبانه به سراغ شخص می آید

·       افزایش ضربان و فشار خون قلب ، افزایش درجه حرارت بدن منجربه از دست رفتن آب و در نتیجه از کار افتادن ماهیچه ها ، کلیه ها و سیستم عصبی- عروقی می شود

·       افزایش رفتارهای پر خطر و حفاظت مشده جنسی ، خطر ابتلای بیماریهایی مثل ایدز و عفونت های آمیزشی را بالا می برد

·       از بین رفتن سلول های مغزی از قدرت برنامه ریزی و اراده و عزت نفس می کاهد و فراموشی و افسردگی می آورد ، سوء ظن و بدبینی جای اعتماد به دیگران را می گیرد ، فرد پرخاشگر و متمایل به خودکشی می شود.

·       اسپاسم های دست ، پا و گردن باعث از بین رفتن توان می شود

·       کاهش اشتها ،تهوع ، استفراغ ، سردرد و سرگیجه وجود  دارد

·       تغییرات بینایی ، گشاد شدن مردمک ( و اجبار در استفاده از عینک های آفتابی حتی در نورهای کم) و توهمات بینایی مشاهده می شود

·       در مردها سینه ها بزرگ شده ، اختلال در ن ع و ظ دیده شده ، احتباس ادراری و نرسیدن به ا ر گ ا س م از نتایج مصرف آنست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:17  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

http://kkhealthenvironment.blogfa.com/post-118.aspx

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 20:12  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

دیروز یه ضد حال در جلسه بیماریهای مشترک انسان و حیوان خوردم.بهم گفتن که ۲ درمانگاهم کردن!

خدای من یعنی همه درد سرها دو برابر با نصف زمان..... حواسم کاملا از جلسه پرت شد.. تمام انرژیم انگار یه دفعه خالی شد!کی داره با من لجبازی می کنه! آخه الان ؟ ته طرح من به درد یه درمونگاه دیگه چه می خورم!میخواین منو اذیت کنین یا اون بنده خدا ها رو!چقدر برنامه واسه مرخصیام ریخته بودم!سرپرست ناراحت شده، رئیس مرکز بهداشت نیست که باهاش صحبت کنم، دیگه حوصله جرو بحث و عز و التماس و ندارم ، این ۳ ماه چقدر مگه ارزش داره... داغونم!

بالاخره در پلی کلینیک و مرکز بهداشتی تحت پوششم ۳ جلسه اموزشی تشکیل دادم.

توی آموزش حیوان گزیدگی دیگه ماهر شدم .آموزش پیشگیری از تب مالت و سالک هم دارم پیشرفت می کنم .. اما امان از ...تب های خونیزی دهنده رو که دیگه نگین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:18  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

 

شاخص لام مالاریای مرکز ما ماهانه باید 9 عدد باشه، گسترش اعلام کرده بود ما 24 خانوار افغانی داریم ... که من هر چی خودمو کشتم نتونستم بفهمم این 24 خانوار کجا ساکن هستن و آمارشون از کجا درومده ،اما عزمم را جذب کردم و مدتیه که دارم به صورت فعال در خونه ها میرم تا لام بگیرم!(کارهای هرگز نکرده من در این ۲ سال تبدیل به کارهای امتحان کن ُ انشا الله ضرری نداره شده)... الان استرسم کمتر از قبل شده .خیلی از اهالی محل منو می شناسن و دیگه کمتر می ترسم از اینکه مردم حرف در بیارن.با یکی دو تا از آشنا ها هماهنگ می کنم تا مشکلی پیش نیاد یا با هم به در منازل می ریم تا امنیت هم بیشتر باشه.

الحمدالله خدا هم کمک کرد و راه و باز کرد! مثلا ....بعد از 2 سال رفت و آمد در شورای سلامت محله، بالاخره به خاطر خود واحد سلامت هم که شده شهرداری ناحیه پذیرفت که نیروی کارگر افغانی داره......اینو مدیون سرپرستم هستم که به زور بهم تفویض اختیار کرد تا تو تابستون و زمستون در ساعاتی که همه همکارام خواب بودن  من تو جلسه مشغول جلب اعتماد اعضا بودم.

یادم میاد آخرین باری که در این مورد صحبت کردیم بسیار جدی می گفتن که اصلا نیروی افغانی در استخدام ندارن! ومن هربار که مامورین جمع آوری زباله رو می دیدم نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم!

نتیجه این اعتراف این شد که 2 روز کامل را به لام گیری مالاریا برای حدود 80 نفر افغانی اختصاص دادیم که یه روزش در همان ساختمان شورا یاری و روز دیگش در درمانگاه انجام شد.

 لام گیری مالاریا ناحیه 3 شهرداری منطقه 11 تهران.سال 88

1.از افغانی جماعت نباید توقع گفتن فامیل، سن و ادرس درست و حسابی داشت

2.این مقدار لام گیری در تاریخ مرکز ما بی سابقه بود.اونقدر که بعضی دوستانم زنگ زدن و گفتن :خانوم رحیمی دوباره ترکوندی!

3.همکارام اصلا ظرفیت حضور 30 تا کارگر بیچاره رو که لباس های تر و تمیزی نداشتن و به نظر می رسید وضعیت شست و شوی  و حمام کردنشون هم خوب نیست و اصلا نداشتن ، تا 2 روز حالت تهوع داشتن و می گفتن که مریض شدن ، اینقدر در و پنجره باز کردن و بستن و ... که نگو!اونا عادت دارن یکی دو نفر بیان تو اتاق من و برن!درمونگاه واقعا جای تعدادی مراجع خاص نیست!اما دلم خنک شد ، چطور من هر روز صدای جیغ و ویغ بچه ها و صف اصناف و. ... رو تحمل کنم؟!!

4. سال دیگه اگه خودم باز هم این درمانگاه باشم که باید دوباره  رو بندازم به شهرداری ، اگه کس دیگری جام بیاد که احتمالا خیلی فحشم میده، چون نباید بذاره آمار لام افت کنه!

۵.به خودم گفتم من که نفهمیدم شما نه تنها نیروی افغانی ندارین .بلکه خیلی هاشون هم زیر ۱۵ سال هستن.

۶.در تمام مدت لام گیری به نحوه صحیح لام گیری فکر می کردم.اینکه پرسنل آزمایشگاه بهم کی خندن یا فحشم میدن به خاطر کیفیت لام ها!آخه من کلا ۳ بار آموزش دیدم.که اصلا هم به کار نیومد .چون اونقدر کم لام گرفتم که یادم نمونده بود چه جوریه!تو جلسه عمومی هم غایب بودم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:38  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

بگذارید دیگه امسال از طرح غیر واگیر براتون نگم ، فقط بگم که خدا رو شکر هم تیمی های خوبی داشتم و مریض هم نشدم ،خوش گذشت از روزی که رفتیم جلسه در معاونت سلامت تا روزی که کارها رو تحویل دادیم.(12 خرداد)

هنوز نفس تازه نکرده ، واسه استقرار در حرم امام از ساعت 14 روز 13 خرداد ابلاغ دریافت کردم.قصه مستقر شدن در حرم از سال پیش تو دلم مونده ،پارسال هرچی سعی کردم خودمو به این قافله برسونم نشد ، نمی دونم خدا نمی خواست ، مامان به خاطر مریضیم مانع بود ، یا خودم تنبلی می کردم و دودلی به خرج می دادم.

اما امسال بهم زنگ زدن و گفتن دوست داری شرکت کنی؟منم گفتم اگه خانواده اجازه بدن

پرسیدم،جای مشخصی هست و شب هم باید بمونیم ؟گفتن:ابلاغ 48 ساعت کامله، ولی احتمالا خانوم ها رو شب مرخص می کنن

پرسیدم :چه جوری باید بریم؟به خصوص اگه مرخص کنن ، شب چه جوری برگردیم؟سرویس از ستاد هست؟

گفتن:احتمالا

پرسیدم :چند تا تیم هستیم؟تو درمانگاهیم دیگه؟

گفتن:2 تا تیم،در 2 محل! هر تیم یه خانم و یه آقا ، بابا ما خودمون هستیم ، هواتو داریم،نمیذاریم بهت سخت بگذره.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:10  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

برای مسوولین آموزش بهداشت مراکز بهداشتی درمانی ابلاغ زدند.این یه حرکت مثبته که با تغییر کارشناسان مسوول ستادی شاهدش هستیم و من یک ساله که منتظرش هستم.

..............................

سالهای ساله که کارمندان برای ارتقا وضعیتشون در سمینار ها و دوره های آموزشی بر اساس عنوان پست سازمانیشون شرکت می کنن ،(خودمونی امتیاز جمع می کنن )  در حالیکه ممکنه مسوولیت دیگه ای در محل کارشون داشته باشن و یا فارغ التحصیل از یه رشته دیگه باشن، امیدوارم روزی این مشکل حل شه و ما بر اساس علایق و نیازمندیها بتونیم به ارتقا عملکردمون کمک کنیم.

شاید یه روزی این روش انگیزه خوبی واسه کارکنان بود تا دوره های آموزشیو ببینن ،و شاید هنوز هم این روش برای کسانی که سالهای اولیه خدمتشون رو می گذرونند خوب و مفید باشه 

 اما امروز کسانی را می بینم که سالهای سال از خدمتشون میگذره و نه تنها نسبت به آموزشی که دارن می بینن بی انگیزه شده اند ، بلکه بعضی ها هم هستند که اصلا دیگه انگیزه ای به شرکت هم ندارند و بقیه کارکنان را هم از این امر باز می دارند.

از خودشون می پرسن:این همه آموزش دیدیم چی شد؟آموزش ببینیم واسه کی ؟واسه چی:که بیشتر کار کنیم کمتر مزد و احترام بگیریم؟ و حداقل سهم و رفاه و حقی که یه کارمند باید داشته باشه رو هم نداشته باشیم؟ و غیره و غیره

دنبال عوامل بازدارنده، تقویت کننده و ... باشیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:56  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

شکیبایی ات را در دشت ها،سربلندی ات را در کوهساران،آرامشت را در دره ها، صلابتت را در صخره ها،و راز داریت را در غارها دیده ام.تنها تویی که در عیت توانایی گشاده دستی،در عین فروتنی سربلند،در عین والایی فروافتاده ای،و در عین صلابت نرم خو و در عین ابهام و پیچیدگی ،آشکار و نمایانی.

ما در دشت هایت استخوان و جمجمه می کاریم و تو از آنها درختان بید و سپیدار بر می رویانی.ما لاشه ها را به تو می سپاریم و تو خرمن ها را از سنبله و چرخشت هامان را از خوشه انگور آکنده می کنی.

ما رخساره تو را رنگ خون می زنیم و تو ، چهره ما را به زلال چشمه سار می شویی.

ما ذرات و عناصر تو را می ستانیم  تا از آن توپ و موشک بسازیم و تو ذرات ما می ستانی تا از آن گل سرخ و زنبق برویانی.

تو همان من هستی ای زمین!تو ، بصیرت و بینش من ، پندار و خیال و رویاهای من ، گرسنگی و تشنگی من ، اندوه و شادمانی من و بی خبری و هوشیاری منی.

هر که شاخه های خشکیده خویش را به تند باد فرو نریزد ، از دلزدگی خواهد مرد ،و هر که با خیزش های پی در پی ، برگ های پژمرده اش را بر ندرد ، در پس پرده سستی نابود خواهد شد ، و هر که گذشته مرده خویش را در کفن فراموشی فرو نپیچد ، خود کفن دستاوردهای گذشته خواهد بود.

نوگفته ها و نکته ها

خلیل جبران خلیل

ترجمه :مهدی سرحدی

 

امروز بالاخره رفتم به یه مسجد نزدیک درمانگاه تا نماز بخونم ، دنبال چادر سفید هر چی گشتم پیدا نکردم ، تعجب کردم و توی این فکر بودم که چه کرده همکار بهداشت محیطی که یکی از نمازگزاران اومد : از طرف بهداشت اومدن و گفتن چادر نباید تو مسجد باشه...

ممنون متوجه شدم خانم........

عزیزم همیشه یه چادر توی کیفت باشه ، اینجوری بیماریها کمتر توی جامعه منتقل میشه ،همه که بهداشت و رعایت نمی کنن ، همه هم سالم نیستن....

حق با شما ست خانم....

چیزی نگذشت که بقیه به پیر زنی اشاره کردند که در آخرین صف ایستاده بود ، جلو رفتم ، یک چادر از توی پلاستیک در آورد و به من داد  ، تشکر کردم و ظاهرا تمیز و سالم بود...کبری خانم پیر زن تمیز و مهربان و با سلیقه ای به نظر می رسید که من را یاد درس کوکب خانم دوران دبستان انداخت...

نماز خواندم و چادر تا کرده را تحویل دادم ......خندید و پیشانیم را بوسید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

............ teeth  are important

if you will not look after them they will not look after u too

the most important before illness catch.......... you  u must not let it

 Aslan Kaplan

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:2  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

Make hospital safe in emergencies

ترجمش با خودتون یا اهل فن ! این یکی از اعتقادات من!

فردا ۱۸ فروردین و روز جهانی بهداشته!

 چقدر هر سال دلم میخواد که در مراسم سالن همایش های رازی شرکت کنم اما تا حالا نشده

به یاد روزیکه دوستی روانشناس بهم گفت کار تو باعث شده که ذهنت بدبین و بیمار نگر و مشکل بین بشه و من هم بهش گفتم هر وقت عنوان من از کارشناس مبارزه با بیماریها به کارشناس حفظ و ارتقاء سلامتی تغییر کرد ، منم مثل شما اذهان منفی و یادم میره به اذهان مثبت بیشتر فکر می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:29  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

سلام دوستان خوبم

اگه مطالب قبل منو خوانده باشید می دونین که جلسات آموزشی و در سطح محله برای خانم ها برگزار می کردم ...در ابتدای کار خیلی سعی می کردم از احادیث و روایات مرتبط با سلامت استفاده کنم تا افراد و ترغیب به استفاده از منابع اسلامی در این مورد کنم ، اما به مرور زمان با کمی وقت و مسایل دیگر این مساله کمرنگ شد و سبک و سیاق آموزش های وزارت بهداشتی جای اونو گرفت  ....  این جلسات کم و بیش ادامه پیدا می کرد تا کم کم متوجه شدم حاضرین جلسه از منبعی به غیر از آنچه که در سیستم بهداشتی مرسوم و معموله تغذیه میشن ...اوایل فکر می کردم افراد حر فهای منو با یکی از همکاران که سابقه بیشتری داره مقایسه می کنند تا چه می دونم متوجه تفاوت ها و تناقض گویی ها بشن .... اما بالاخره بعد از چند جلسه متوجه شدم سی دی هایی دست مردم هست که علت اصلی سوالات و چرا جویی های آنها بخصوص بزرگترهای جلسات و باور نکردن حر فهای من و عمل نکردن به آنهاست... بگذریم که تمام خستگی کار به تن من ماند و برای مدتها انگیزه ادامه جلسات را در من کشت و هنوز هم زنده نکرده  اما کنجکاو شدم و  یک جفت  از آنها را پیدا کردم ......

این سی دی مربوط به یک جلسه آموزشی دکتر حسین روازاده است که در جمعی از طلاب و روحانیون در قم برگزار شده .... بعد از دیدن این سی دی در ذهن (چه می دونم) بدبین و تصنعی ، دیگر ساخته .... من مسایلی پیش آمده که دلم میخواد اینجا بنویسم:

 

قبلش بگم :من اصلا نمیگم حرفهای دکتر درست بوده یا غلط ، در بین حرفهاشون چه کسانیو تایید کردند چه کسانیو کوبیدند ، از چه کسانی حمایت کردند و از چه کسانی به این طریق حمایت گرفته اند.

یا وزارت بهداشت و دانشگا های علوم پزشکی ما درست کار می کنند یا خیر .........

بحث نمک خوردن و نمکدان شکستن هم نیست ....

 1-     چرا نام این جلسات اخلاق در خانواده است ؟

2-     چرا  جلسه آموزشی که برای طلاب و روحانیون برگزار شده ، کسانی که جزء قشر فرهیخته هستند و مطمئنا از لحاظ علمی ، هوشی و اعتقادات و باورهای دینی و ... با مردم عادی متفاوتند براحتی در دسترس عموم قرار گرفته  .........و ازون بدتر من که در  سیستم بهداشتی کار می کنم باید از وجود چنین جلساتی از طریق همین مردم مطلع بشم......

3-     من شخصا برای دیدن سی دی اول که نصف جلسه بود گاهی مجبور می شدم چند بار به عقب برگردم ، چون سخنرانی بسیار سنگین بود .... فکر نمی کنید این سخنرانی سنگین شاید آدم های معمولی و ساده رو دچار یک سری سوء تفاهمات کنه........ تشویش اذهان را سبب بشه یا اعتماد مردم را از کسانی که براشون کار می کنن ، من ، معلم ، روحانی محل ، ...  بگیره ؟

 ۴-     من خوشحالم از اینکه کسی پیدا شده که نمی گذارد سوالات بدون جواب بمونه و برای جوابها دستاویز همان چیزی شده که در مردم ما ریشه دارد و یا درد مردم ماست یعنی مردم را شناخته  و دانسته که باید از کجا شروع کند، به صورت مستقیم مردم را تحت تاثیر قرار داده و به صورت غیر مستقیم از طریق علماء به مردم دسترسی پیدا کرده.........

5-      اما ما کجای این حلقه هستیم و تکلیف مردم این بین چیست ؟

6-     من در بین حرفهای دکتر چیزی را ندیدم که در کل متناقض با عملکرد ها و توصیه های وزارت بهداشت باشه به جز یک مورد  که برای خودم هم همیشه جای سوال داشت و از همین یک مورد هم مساله بین جلسات من و مردم شروع شد:

در تابستان ، بروشورهای چگونگی ضدعفونی سبزیجات را که در زمان کار آموزی به کمک کارشناسان ستادی تهیه کرده بودیم را به کارشناس بهداشت محیط  نشان دادم ، به من گفت که بهداشت محیطی ها اصلا این جور ضدعفونی کردن را قبول ندارند اما این ستاد ، هر سال این بروشورها راتکثیر می کند .......در حالیکه پیام تصویری ما از تلوزیون چند باری بیشتر پخش نشد........ من نمی دونم اون پیام چی بود اما فکر نمی کنم فاصله زیادی هم با این نوشتار ها داشته باشه ......... اما در عوض پیام ضدعفونی سبزیجات با نمک و سرکه که توسط دکتر روا زاده مطرح شد !!!

7-تو رو خدا بگین به مردمی که قاطی کردن چی بگم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 19:22  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

یکی از بیماران هپاتیت (البته ناقل سالم نه بیمار) بهم گفت:

کار من جوریه که شاید یکی دو بار توی روز دستم و زخم کنم و می برم ، قبل از اینکه بدونم هپاتیت دارم ، خیلی موارد می شد که همکارم ، میومد و به دستم رسیدگی می کرد، چه می دونم بتادین می زد و یه پارچه ای ، باندی ، چسبی پیدا می کرد و روشو می پوشوند ، چون اون جوون بود و چشم و چارش بهتر از من می دید ، اما از وقتی فهمیدم ، دیگه نمیذارم این کارو بکنه!

رفتیم که براش واکسن هپاتیت بزنیم ، بهمون گفتن که فقط واسه خانواده های بیماران واکسن زده میشه ...

راست می گفت ، روی دستش آثار زخم های قدیمی زیاد بود ، حرفشو قطع کردم و گفتم :

درسته ، فقط واسه کسانی که سر یه سفره می نشینند و زیر یه سقف زندگی می کنند ، واکسن می زنند.

گفت : من پسر ۳۰ سالمو دو سه شب یه بار می بینم و باهاش مراوده ای ندارم ، به زور کشوندنش درمانگاه و براش واکسن زدن ، اون وقت واسه این شاگرد بیچارم که هر روز باهاش سروکار دارم ، اون با وضعیتی که تعریف کردم ، میگن نمیشه!

نمی دونستم چی بگم!نهایتا گفتم :

 بالاخره باید یه محدودیتی واسه زدن واکسن قائل می شدن، وگرنه بیماران، همسایه های مادربزرگشون و هم می آوردن واسه واکسن زدن،در حالیکه خانواده ها در الویت هستند.

خندید.......

بعد از کمی توضیحات ، بهش پیشنهاد کردم شاگردشو به انستیتو پاستور ببره و با یه هزینه کم ، واکسن دریافت کنه....

اما راستش از جوابی که به اون پیرمرد دادم هرچند که شاید یکی از هزاران استثنائات می بود ، خوشم نیومد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

از همه دوستانی که در سال ۸۷ منو تنها نگذاشتند ، تشکر می کنم .امیدوارم در سال جدید با نظرات سازندتون باز هم همراهیم کنید.

http://irani1358.persianblog.ir آزاده

http://saddard2.persianblog.irمجید 

http://manma.blogfa.com  محدث

http://www.hseforum.com حسینی تبار

http://mededuinfo.blogfa.com  MEDEDUINFO

http://delsoookhte.blogfa.com پویا روحی

http://dezgym.blogfa.com علی

http://farzad01.blogfa.com فرزاد

http://red111.blogfa.com سعید 

http://amoozesh_4_u.persianblog.ir آرش

http://hamzad23.blogfa.com یک خبرنگار

http://tylang.blogfa.com شارپین

http://socialwelfare.blogfa.com فردین علی پور

http://yasenabi18.blogfa.comروابط عمومی

http://pasalamat.blogfa.com رضا

www.dr.myblog.ir  دکتر حسن میرزایی

http://nasrema.blogspot.com نثر ما

http://delikhoun.blogfa.com حکیم باشی

http://www.javadja.blogfa.comجواد طایفه رحیمیان

http://jalali-hse.blogfa.com  علیرضا جلالی

http://salaamationline.blogfa.com هدی

http://lotfifatmi.blogfa.com سید ناصر لطفی فاطمی

http://sokhanesade.blogfa.com یکتا

http://godheaven.blogfa.comفروه

http://amedth.persianblog.ir آمد

http://raminvaladan.blogfa.com رامین

http://www.azadihearingclinic.com نیک افتخاری

http://mm312.persianblog.ir  mm312

http://www.msph-health.blogfa.com کامل قبادی

http://rehabilitationmanagement.blogsky.com/  وحید راشدی

عاطفه میرسیدی

مرضیه

بهنام

کهندل صفری

ح محمدی

مهاجر

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:42  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

سلام.

سال نو مبارک

هر سال دلم می خواست از عکس هایی که در عید نوروز می اندازم ، برای شما در وبلاگ بذارم، اما همیشه به علت رفت و آمد های زیاد ، فرصت از دست می رفت...امسال به نیت سلامتی شمع های زیادی و روشن کردم ، از صمیم قلب تقدیم شما می کنم

شمع نوروز 88 سلامتی

امیدوارم در سال جدید بتونیم قدمی در راه سلامت همه اعضای خانواده بخصوص مادران، کودکان ، ،جوانان ، سالمندان برداریم

سلامت محیط زیست (آب ، باد ، خاک و مطمئنن آتش که به زودی به جمع بقیه عناصر می پیوندد) را تامین کنیم

سلامت  محله ،ناحیه ، منطقه ، شهر ... را پاس داریم و در حفظ ان کوشا باشیم

به درجات بالاتری از سلامت جسم و روان را با اقدام به داشتن سبک زندگی سالم دست پیدا کنیم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 13:45  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

آخ دستم........

به میخ روی دیوار گرفت و یه زخم کوچیک اما عمیق ایجاد کرد.چند دقیقه ای بهش اهمیت ندادم و به خودم گفتم ، چه زود گذشت ، مهرماه ۸۶ که به خاطر همین زخم های کوچیک در اولین روزهای طرحم ،  واکسن توام و زدم وبعد گفتم خدا رو شکر که گربه یا سگی توی این شلوغ پلوغی دم عید گازم نگرفت ، کی حال داشت بره واکسن هاری بزنه و .......بعد به خودم خندیدم که همه فکر و ذکرم شده آنچه که در مرکز میگذره!

نمی شد بی خیال شد ، کلی کار تا شب داشتم !مامان چسب زخم کجاست؟مامان اشاره به داروخانه کرد.....

ای بابا این چسب زخم ها چرا رنگش زرده؟ قبلا رنگ پوست بودن که !اینجوری که خیلی تابلو هستن!یعنی واقعا یه فلسفه ای داشته که چسب زخم های اولیه رو رنگ پوست درست می کردن؟اگرچه اون موقع هم از رنگ پوست من تیره تر بودن!لابد رنگ پوست کسی که اختراعش کرده این رنگی بوده!نه شایدم مخصوصا تیره درست می کردن ، تا هر کی می بینه ، مراقبت بیشتری کنه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:35  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

حتما داستان خودکشی دختر جوانی را در ایستگاه نواب مترو شنیدین و مثل من بسیار ناراحت و غمگین شدین.حتما به خودتون گفتین که این بنده خدا چی داشته می کشیده که دست به همچین کاری زده ....اما من می خوام برام بنویسید ، با شنیدن این مطلب چه سوالاتی در ذهن شما شکل گرفته است؟

من به دنبال مقصر نیستم  وبه دنبال دهقان فداکار هم نمی گردم اما قسمتی از سوالاتم و در اینجا می نویسم.....

آیا مسیر مترو و به خصوص ایستگاه ها مونیتور نمی شوند؟

آیا شلوغی یک ایستگاه باید به حدی باشد که در صورت پیش آمدن حادثه ای ، مامورین و مراقبین قادر به تشخیص و تفکیک آن از مواقع عادی نباشند؟

آیا هیچ زنگ خطری در ایستگا ها وجود ندارد تا افراد در صورت مشاهده موارد مشابه بتوانند مامورین و یا قطار را بدون طی کردن مسافت زیاد و پله های متعدد  خبر کنند؟

آیا حضور یک یا چند تن از مراقبین در ایستگاه ها الزامی نیست؟

آیا ایستادن پشت خط قرمز با وجود شلوغی مترو و جمعیت عجولی که به داخل و خارج از قطار همدیگر را هل می دهند ، امکان پذیر است؟

آیا اعلام مراقبین قطار از بلند گو که پشت خط قرمز بایستم یا بر روی پله ها ندوم ، برای من کافی است؟ برای یک کارگر کافی است ؟ برای مدیر یک شرکت کافی است ؟ برای یک دانشجو کافی است؟ برای .....

آیا نمی توان میزان ورود و خروج افراد را به ایستگاه ها  در ساعات مختلف تخمین زده و کنترل کرد؟

حوادث مترو از درب ورودی گرفته تا زمانیکه شخص از درب خروجی در مقصد خارج می شود ، چند درصد از حوادث روزانه ما را تشکیل می دهد؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:33  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

سلامت شهر
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 22:47  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

حتما پیام های بهداشتی را که روی بسته های سیگار می نویسن و دیدین  یا نمادهایی که روی پفک و ... نشون میده آشغال را داخل سطل زباله بندازین .امروز به یک پیام جدید برخورد کردم:

اگر ورزش نمی کنید حتما شیر کم چربی مصرف کنید

من نمی دونم این آخه چه جور پیام بهداشتیه که روی محصولات غذایی می نویسن!!!!!!!

به نظرشما به جای این جمله چی می نوشتن بهتر بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:47  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

امروز نتایج ارزشیابی سالانه بدستمون رسید ، نسبت به سال پیش ۱۱ نمره پیشرفت کرده بودم ، البته امسال هم مثل پارسال اعتراضی ندارم.پارسال برای مدتی انگیزه ام برای ادامه کار از دست رفت و بعد از مدتی نحوه عملکردم و نیز برخوردم و با مسائل و وظایف کاری عوض کردم و امسال هم باز هم این باورو در ذهنم مرور می کنم که ارزشیابی باید بر اساس تلاش کارکنان و درجه پیشرفتشون نسبت به قبل باشه و نه نتیجه کار و یا در مقایسه با سایر کارکنان....

 

فردا احتمالا مرحله اول واکسیناسیون هپاتیت متولدین ۷۰ تمام میشه.هرچند اگه کسی بازم بیاد ما دست رد به سینه اش نمی زنیم .

ای کاش در سومین سال این تجربه مقداری هم نظرات همکارهای بهداشتی رو جستجو می کردن.مثلا  اگه این واکسناسیون در تابستان ماه مرداد شروع بشه و برای ثبت نام دانش آموزان در ترم اول ، ۲ بار واکسن زدن و برای ثبت نام ترم دوم ، مرحله سوم واکسن اجباری بشه ، آیا به نتایج بهتری از لحاظ پوشش واکسیناسیون دست پیدا نمی کنیم؟*

*حق چاپ این ایده متعلق به نویسنده وبلاگ است

در تابستان ،  معاینات دانش آموزی در مراکز بهداشت وجود نداره بنابراین تداخلی بین اجرای طرح ها بوجود نمیاد...

البته از طرف دیگه چون مدارس تعطیل هستند ما نمی تونیم آموزش های گروهی برگزار کنیم و  شاید دانش آموزی به خاطر ترس از واکسن ، حاضر شه ترک تحصیل کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:25  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

وقتی در یک محله فقیر نشین در خیابان قدم می زنی و چیزی می خوری ، علاوه بر رعایت نکردن شئونات ، آنچه می خوری کوفتت می شود

پوسته یک ویفر شکلاتی که روی زمین افتاده و هزار بار لگد مال شده برای یک پیر زن از بلوک شهرداری تمیز تره ، اونو برمیداره و روی بلوک های وسط پیاده رو میذاره تا قدری نفس تازه کنه

یه پل توی تهران شناختم که از چای او آب جوش دست فروشی کردن ، به ساندویچ دست فروشی کردن اونم توسط زنان بین خیل جمعیتی از مردان ارتقاء درجه پیدا کرده

دلم نمی خواست اما توی دو تا مدرسه به سخنرانی در مورد هوای پاک پرداختم ، سعی کردم  در مورد تغذیه سالم در هوای ناپاک صحبت کنم اما آخرش فهمیدم چرا وقتی همسن و سال مخاطبین بودم ، اینجور سخنرانی ها رو بی ثمر می دیدم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:4  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

ماجرای دختر بچه ای است که به طور ناخواسته به ویروس ایدز مبتلا شده و همراه مادر و پدر بزرگش در یک روستای کوچک  اما خوش آب و هوا زندگی می کنه.که اهالیش زن و مرد پوشش مناسبی دارند و...

پزشک زنی که موجب این آلودگی شده در روزهای آخر عمرش برای آگاهی از وضعیت این دختر کوچولو و عذر خواهی از تصمیمی که منجر به نجات جان دختر بچه اما آلودگی اون به ویروس شده راهی سفر میشه اما به طور اتفاقی دختر را بعد از یک ملاقات کوتاه می بینه و چون آخرین آرزوش برآورده میشه ، تسلیم مرگ میشه

همسر این پزشک که خودش پزشکی متعهد ، جوان و البته کمی مغروره بعد از گذراندن یک دوره پریشانی روحی  به عشق همسر سعی به ادامه راه می کنه و با خانواده دختر کوچولو آشنا میشه ، جاذبه آن روستا ، مردمانش و این خانواده ، در کنار مسولیتی که در کار پزشکی داره و احساسی که نسبت به همسرش داشته و نیز گذشته ای که در شهر از خودش باقی گذاشته، باعث میشه همونجا ساکن بشه .و .......

سریال به طور غیر مستقیم چگونگی آموزش یک کودک ، عکس العمل افراد نسبت به  بیماری و نیز نقشی که کارکنان بهداشت در روشن سازی موضوع برای عامه دارند را در مورد ایدز نشان میده.

ما در این سریال با نقش های بسیار متفاوتی روبرو هستیم:

پزشکی جوان که به اندازه درسی که خونده و وسعت کاری که در شهر داشته تجربه داره ، که به شغلش عشق می ورزه و حاضر نیست به خاطر ثروت اونو از دست بده

پزشک جوان دیگری که  کاملا بی تجربه است ، احتیاج داره به یک استاد که فوت کوزه گریو بهش یا د بده، دست و پاشو زود گم می کنه و به اجبار خانواده وارد این رشته شده و ما رو یاد عزیزانی می اندازه که برای گذراندن طرحشون به روستاهای کشور اعزام میشن.

پرستاری پر از احساسات که سر حادثه ای ،گریه می کنه انگار که با همه اهالی اون روستا یک پیوند خونی داره، مثل بهورزهای ما که یار و غمخوار روستائیان ما هستند ، اما نه به این شکل.

زن بی سرپرست ، پدربزرگی که دچار بیماری زوال عقل شده و کودکی شاد و با هوش با همه دنیای زیبای کودکانش .

در این خانواده رابطه خوب بین اعضای خانواده

احترامی که برای سایر اهالی قائل هستند

سعی مادر به اینکه مستقل زندگی کنه

کنار آمدن با وضعیت فرزند

فهم این مطلب که دیگران وظیفه ای در قبال ما ندارند و باید در همه حال قدردان لطف دیگران بود

مهری که فرزند از مادر می گیره و به سایرین هدیه می کنه

و... باعث شده علی رغم مشکلات زیادی که در سر راه اونا قرار می گیرخ ، ما این خانواده رو بدبخت نمی بینیم.

 

شما در این سریال چه دیده اید برای ما بنویسید تا آگاهانه تر و با دقت بیشتری بقیه قسمت های سریال را دنبال کنیم....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 7:2  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

ازونجایی که به عنوان ناظرطرح واکسیناسیون هپاتیت متولدین سال ۷۰ انتخاب شدم باید در جلسه توجیهی مرکز بهداشت شرکت می کردم .( چقدر از این دو کلمه باید و توجیه متنفرم).این هم تجربه زمستان امساله! در بدو ورود چشمم به بنلی افتاد که انتخابات روز27 دی را یاد آوری کرده بود به یاد اس ام اسی افتادم که یکی از دوستان چند روز پیش فرستاده بود و گفته بود با شرکت در انتخابات و فرستادنش به سایرین اونو یاری کنم ، آه از نهادم دراومد .باز هم خوبه بعضی ها اینجوری آدمو یاد می کنن.واقعا آخه من چی از این انتخابات می دونستم.ازون مهم تر چرا اصلا دلم نمی خواست که چیزی هم بدونم؟چرا وقتی بالاتری ها می خوان تصمیماتشون و اجرا کنن ، تمام کشور بسیج واسه تو بوق و کرنا کردن میشه و هزار بار نامه میاد و فکس میشه و تلفن میشه و توی استرس و تهدید قرار می گیریم که اون تصمیم و اجرایی کنیم اما واسه انتخابات ، سراغی از پرسنل مراکز بهداشتی که بازوی شبکه بهداشتن گرفته نمی شه؟؟؟؟؟وقتی دغدغه من تعداد قندیه که امروز با چایی کم رنگ یا جوشیده خوردم چطور می تونم به انتخابات فکر کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 20:31  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

امروز می خواهم در مورد ناهاری که در کنگره بهداشت خانواده صرف کردیم صحبت کنم.من هم مانند بسیاری از دوستان که به هر دلیلی به خورد و خوراک روز سمینار بسیار اهمیت میدن،بسیار دوست اشتم بدونم اسپانسر این دو روز کدام شرکته!به زودی در بدو ورود پاسخم و گرفتم و البته خوشحال شدم و در مقدمه هم بهمون این نوید داده شد که قراره غذای سالم بخوریم . بارها شده بود که در سمینارهای مختلف سلامت ، شرکت کنندگان از اینکه غذای چرب و چیلی به خوردشون میدن شاکی بوده و گله میکردن که متولیان باید سازندگی و اصلاح شیوه زندگی را از همین کنگره ها آغاز کنن.خوشحال بودم از اینکه دارم نتیجه نظر خواهی ها را عینی می بینم.بگذریم...سمینار با تاخیر شروع شد،فشرده ادامه یافت و یک تنفس کوتاه داشت و من گشنه تر از همیشه در صف طولانی غذا ایستادم و بی ادبانه به دست ها و صورتهای افرادی که غذا دریافت کرده بودن نگاه کردم و به غذاهاشونومی خواستم قبل از رسیدن نوبتم بدونم عکس العمل افراد در مقابل این غذای سالم چیه و واقعا کنجکاو بودم که ببینم غذای سالمی که ازش حرف می زدن چیه!همه هاج و واج بودن.وقتی به سر میز غذا رسیدم،تعداد زیادی غذای نیم خورده دیدم و خدا رو شکر کردم که غذایی نیست که من اونقدر دوست نداشته باشم که ظرفمو نیمه کاره رها کنم و احتمال دادم که ظروف مربوط به کسانی میشه که خیلی ایراد گیرن.اما این دید مثبت من فقط به اندازه باز کردن در ظرف طول کشید.مخلوطی از ماکارونی دم نکرده با گردو ، قارچ ، سبزیجات و چیزهای دیگه که موقع خوردن کشف شد.به خودم گفتم احتمالا این غذا هم مثل کتابهای پر محتوایی که طراح جلد مناسبی نداره ، خوشمزه است.اما با اولین قاشق کاملا نظرم عوض شد. اولین غذایی که دوست نداشتم دومین قاشق و ازش بخورم تجربه کردم.اما روز پنجشنبه که دانشگاه تعطیله و هیچ بوفه ای نیست با درد معده ای که گریبانگیر من در بسیاری از روزهاست چی کار می تونستم بکنم.به زور لقمه ها رو پایین دادم و فکر کنم چون می خواستم مزه غذا کمتر تو دهنم باشه خوب هم نجویدم.نگاه می کردم که آیآ بقیه هم همیم کارو می کنن!و فکر کردم چه آبرویی از غذای ایرانی پیش خارجی ها میره.

وقتی به سالن برگشتیم بهمون گفتن فردا صبح ازشرکتهای غذایی قراره تقدیر بشه و حضور ما در واقع تشکر از همه کسانی بود که این دست گل و آب دادن!  همه اطرافیان من به هم از تعجب نگاه کردن و من گفتم چه جالب که از ما هم نظر خواهی نمی کنن.آرزو کردم که اسپانسر فردا شرکت دیگه ای باشه ومطمئن بودم فردا در مراسم تقدیر حضور نخواهم داشت . اونقدر ناراحت بودم که حاضر بودم دیر رسیدنم و به حساب بی نظمیم بذارن ، و دلم نمی خواست برم و شکایت کنم و زحمات اون بنده خداهارو زیر سوال ببرم.

 یک نهار به یاد ماندنی کنگره ملی بهداشت خانواده

بی انصافی نکرده باشم این غذا شاید در کنار سایر غذاها به اندازه یکی دو قاشق قابل خوردن بود اما واسه یک وعده ناهار ایرانی جماعت اونم در جمعیت به این بزرگی که دارای ذائقه های متفاوتی هستند و بهتره غذایی سرو بشه که همه بعد از کلی فسفر سوزوندن بپسندن.....!!!! شام و صبحانه فردا به برکت غذای سمینار و نجویدن آن از گلوم پایین نرفت.در تنفس روز بعد خودمو با شیرینی سیر کردم تا پیشگیری قبل از وقوع حادثه کرده باشم، که البته کته و ماهی بسته بندی شده به بدی روز قبل نبود ،اما باز هم جای گله واسه کسانی داشت که نه از روی نداری و یا سبک زندگی غلط  و یا به انحراف رفتن ذائقه شون بلکه به خاطردوست نداشتن خود ماهی در سال یک بار شب عیدشون و خراب می کنن.   تمام مدت به این فکرکردم که اگه این یه غذای خارجی بود ، چند سال در مورد اینکه با ذائقه ایرانی نمی ساخته، تهاجم فرهنگیه ، زیر سوال بردن فرهنگ ماست صحبت می شد تا جا می افتاد و بالاخره اونقدر تبلیغ می شد و در رستورانهای گرانقیمت عرضه می شد تا جزئی از با کلاسی محسوب بشه.........

آیا واقعا مخلوطی از چند ماده غذایی سالم ، غذای مناسبی را خواهد ساخت؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 20:23  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

10 آذر به جشن رابطین سلامت در فرهنگسرای انقلاب رفتم .به همه خسته نباشید میگم

جشن رابطین در فرهنگسرا

 

روز جهانی ایدز در تالار علامه 87

11 در تالار علامه دانشگاه تهران مهمان مجموعه کسانی بودم که برای حفظ جامعه از آسیب بیماری ایدز کار می کنند

12 برای دانش آموزان یه دبیرستان دخترونه آموزش در مورد ایدز برگزار کردم و متاسفم که نتونستم به خواستشون عمل کنم و عمقی تر صحبت کنم

بسته آموزشی برای آرایشگران

در هفته ایدز برای والدین هم صحبت کردم

  بیشتر از همه از اینکه آرایشگران محلی و تونستیم دور هم جمع کنیم و باهاشون در مورد بسیاری از مطالب صحبت کنیم خوشحال شدم هر چند که اهداف من برآورده نشد و همکاری همکاران بیشتر واسه به عرضه گذاشتن  خودشون بود

با والدین یه مدرسه راهنمایی دخترونه هم صحبت کردم .براشون گفتم که با بچه هاشون روشن در مورد ایدز صحبت کنن، تا نوجوانها برای پیدا کردن جواب سوالاتشون به جاها و افراد نامطمئن پناه نبرن و اینکه دوستان و اطرافیان بچه ها رو بشناسن، وقتی پای نت می نشینن اونا رو کنترل کنن و دیگه اینکه جوان ها بی پروا هستن و از تجربه کردن ترسی ندارن.گاهی وقتی به دام میوفتن که می خوان به والدینشون ثابت کنن که اشتباه فکر می کنند و زیادی سخت می گیرن و مهم تر از همه اینکه با بچه هاشون دوست باشن

 و آخر اینکه بالاخره پزشک مرکز و سرپرست مرکزو وادار کردم که برای آموزش به بیرون از مرکز هم سری بزنن .این موقیتی بود که هر وقت یادم میاد از ته دل خوشحال مشم .چشیدن حتی دلهره ای که آدم قبل از این کار داره حتی اگه آموزش کنسل شه برام کافی بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:54  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

از كنار دفتر متوفيات گذشتم ( يك حمد و سوره بي زحمت بخوانيد) و در جلسه آذر ماه ۸۷ بيماريها در مركز مشاوره بيماري هاي رفتاري بيمارستان امام خميني تهران بعد از يك سال انتظار شركت كردم البته بگم كه تا حالا چند بار به بيمارستان رفته بودم اما هيچوقت به اونجا سر نزدم ..در هر حال با چهره همكاران آشنا شدم و ازشون درخواستي هم داشتم كه اميدوارم ...

روز ۷ آذر مانور مديريت بحران انجام شد فقط دلم مي خواست اونجا باشم تا چند تا عكس بگيرم ...اما همرا كه نبودم.... از سر صبح از ۱۵ تا پله با هزار تا هول و ولا ۱۰۰ بار بالا و پايين رفتم و هر چي كه فكر مي كدم تو اينجور موقعيت ها لازم ميشه با همكار بهداشت محيطي جمع و جور كردم  دائما فكر مي كردم در جلسات مديريت بحراني كه تو دوره دانشجويي شركت كردم چه نكاتي و گوشزد مي كردن... بينابينش به مريضام رسيدم و تلفن جواب دادم..يه لام مالاريا هم گرفتم كه نتيجه صحبت كردن با بيمارستان فارابي بود.. خدا كنه با گذشت زمان يادشون نره كه بيمارانو ارجاع بدن...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 13:20  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

روز ۷ آبان روز خیلی خوبی برام بود ، ازون روزای نادر زندگی که آدم توانشو تخمین می زنه البته دور از چشم دیگران.صبح سری به کانون فرهنگی میثم در خیابان عبید زاکانی زدم (کنار مرکز بهداشتی درمانی میثم ، محل تشکیل جلسات ماهانه)... همیشه چیزی برای ایستادن و نگاه کردن بهش اونجا هست..و میشه ایده های قشنگی از فعالیت هاشون گرفت...بعدش رفتم مرکز میثم و توی جلسه شرکت کردم ...از محتواش بعدا میگم....ظهر خودمو رسوندم به همایش بیماریهای عفونی فراموش شده در بیمارستان امام خمینی ، با اینکه دیر کرده بودم از سخنرانی های متعددی تونستم استفاده کنم ...هیچ کدوم از بر و بچه های بیماری ها اونجا نبودند و چقدر تاسف خوردم( که تعجب آور هم نبود...فراموش شده اند دیگه) فقط اسم سرپرست جدید و اگه اشتباه نکنم در لیست دیدم.اما از خودم کیف کردم که اونجا هستم و هیچ کس نیست وکلی خاطرات دانشجویی و که یه مدت کارمون شده بود شرکت در همایش ها زنده کردم .بعد ناهار هم خودمو به جلسه شورا یاری رسوندم اگر چه کمی با تاخیر اما دیدن مدعووین جدید برام کافی بود!

 روز هشتم هم دست كمي از روز قبل نداشت

روز ۱۹ آبان روز خيلي بدي بود روزي كه جلوي ستادي ها شكستم و از وضعيتم گله و شكايت كردم البته امتيازي كه گرفتم بد نبود اما احساسات بدي كه شايد يكي دو روز در ماه داشته باشم اون روز به سراغم اومد و اآنچه كه نبايد مي گفتم را بيان كردم

روز ۲۰ و ۲۱ آبان در كارگاه آموزش بهداشت شركت كردم بعد از چند سال گذشتن از درس و دانشگاه روش هاي آموزش بهداشت را به صورت عملي ديدم وچند نكته جديد ياد گرفتم.هرچند كه معتقدم روش هاي مفيدي هستند و تعدادي هم قابل اجرا در مراكز اما هنوز راهي پيدا نكرده ام كه به پرسنل هم ثابت كنم....شركت در كارگاه به قيمت از دست دادن يكي از جلسات شهرداري كه خيلي هم دلم مي خواست شركت كنم (به خاطر تازگي موضوع) تمام شد اما چاره اي هم نبود

جلسه جذام مثل دوره دروس ۲ هفته قبل بود(به خاطر شركت كردن در همايش بيماري هاي عفوني فراموش شده)اما كمك كرد براي مراكز درماني و بهداشتي تحت پوششم حرف تازه اي براي گفتن داشته باشم

مانور مديريت بحران هم كه به خاطر تداخل با مانور نيروي انتظامي يا هر علت ديگري كنسل شد و به دوهفته بعد موكول شد و و من درست در آخرين لحظات روز قبل فهميدم و با اينكه كلي از برنامه هامو به خاطرش خراب كرده بودم خوشحال شدم

درمان پديكولوزي ها داره ميره به ۱۸ مورد ميرسه نفسم بريد ...هنوزم تمام نشدن..بگذريم از آموزش ها و معايناتي كه كرديم...

تعدادي از بر و بچ ميگن شامپوي پرمترين براي اين آلودگي هاي امسال خوب جواب نداده.( البته من اونقدر اين مريضاي بيچاره رو بردم و اوردم كه روي هرچي شپش بوده كم كردم)

نمي دونيم از نقص در آموزشه يا اينكه خانواده ها خوب كارايي كه ميگيم انجام نميدن يا واقعا مقاومت به درمان پيدا شده.

شما اگه به همچين مشكلي برخورد كردين حتما منو در جريان بذارين...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:24  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  | 

آموزش دانش آموزان:نمی دونم چی بگم.....سلامی که یک دانش آموز آشنا بهم می کنه هیجانی در روح و تن من ایجاد می کنه که نمی تونم وصفش کنم.

شرکت در جلسات شورا یاری محله :باید بگم تا حالا توی جلسات شورا یاری محله چندین بار شرکت کردم و البته هنوز هم نوبت ما نرسیده که شهردار ناحیه از مرکزمون دیدن کنه.اونقدر نوبت ما نرسید که به ناچار خودمون دست به کار شدیم و به وضعیت فاضلاب،کولر و له ها رسیدگی کردیم ....

شرکت در همایش دانش آموزی بهداشت روان از طرف ستاد جنوب و با همکاری شهرداری درپارک فاطمه الزهرا خیابان رباط کریم:چقدر ارسال حرص خوردم که نتونستم تو همچین همایشی شرکت کنم.اما امسال تنها چیزی که خوب یادم می مونه (بدون مراجعه به یادداشتهایی که برداشتم) اینه که روی صندلی هایی که خودمون با دستمال پاکشون کرده بودیم نشستیم و به سخنرانی دکتر ابوالحسنی که هنوزم نمیدونه من اون دانشجویی هستم که براش کتابشو ریختم توی وبلاگ گوش دادیم و یک مجری پر هیجان هرزگاهی میومد و شعر های با حال می خوند و در شادی بچه مدرسه ای ها که خوشحال بودند که یک روز به مدرسه نرفتند شریک شدیم....احتمالا سال دیگه طرح من تموم شده و توی این همایش نخواهم بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 12:8  توسط فاطمه رحیمی (نگار مسافر)  |